سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

آخرین نظرات

پیوندها

بالا نوشت :

این پست بهانه ایی است برای گرامی داشت یاد و خاطره دبیر دوست داشتنیم مرحوم حسن واثقی که خبر فوتش را تازه شنیده ام . به ارواح طیبه همه معلمان سفر کرده که با یاد دادن هر کلمه ما را غلام خود ساختند درود می فرستیم . 

شاید نوستالژیک ترین تصویر در دوران نو جوانی من همین تصویر باشد :

 

سقل

وانت سه چرخ یا همان سُقُل !!!!

باورتان می شود که این وانت روزی مرا تا مرز مرگ پیش برد ؟

بله سال 1353 در جمعه ایی که شنبه آن امتحان زبان ثلث اول داشتیم. سوم راهنمایی در مدرسه راهنمایی کورش کبیر دبیر زبان ما مرحوم حسن واثقی بود . آن روز جمعه برای خواندن درس همراه شهید سید منصور قاطمه باف به خانه شهید مصطفی فراوش رفتیم . پیش از ظهر بود . هنوز کتاب زبان را باز نکرده بودیم که صدایم کردند به کوچه که آمدم مرحومه مادرم را دیدم به محض دیدنم گفت : ماشین بوتان گاز از خیابان ما رد شد و برای تعویض کپسول به او نرسیدیم . مادرم از من خواست تا با دو چرخه به دنبال ماشین بروم و از او بخواهم برگردد . ماشین بوتان گاز معمولا یواش میرفت تا اگر کسی کپسول خالی در منزل داشته باشد به او برسد اما این بار در یک چشم بهم زدن همه تقاطع ها را رد کرد و وارد خیابان آفرینش شد من هم به سرعت رکاب میزدم وارد خیابان آفرینش شدنم همان و تیره و تار شدن دنیا مقابل چشمانم همان . ابتدا احساس میکردم در تونلی تاریک با سرعت باد روی زمین مرا میکِشند به انتهای تونل تاریک که رسیدم دیگر چیزی نفهمیدم . چشمهایم را که باز کردم خودم را باند پیچی شده در اورژانس بیمارستان افشار دیدم . صدای راننده سُقل را می شنیدم که خطاب به مرحوم پدرم میگفت : آغا به جدت کُشتُمش بید !!!! (ظاهرا" خودم و دوچرخه به جایی از سُقُل گیر میکنیم و حدود 50 متر ما را روی زمین میگشد و با سروصدای مردم متوجه میشود که چه اتفاقی افتاده است .) تمام کسانی که حال و روزم را می دیدند باور نمیکردند یک سُقُل مرا به این روز انداخته است جمله مشترکشان این بود : عَزِ گراش اایان سُقُلِ بیده َ یا تریلیهِ ؟؟؟

سه هفته گذشت تا ورم صورتم کمتر شد و توانستم با چشمهایم جایی را ببینم و به مدرسه بروم . مرحوم حسن واثقی دبیر زبانمان که منزلشان نزدیک ما بود و به عیادتم هم آمده بود در حال تنظیم کردن لیست نمرات ثلث اول زبان بود گفت فرصتی نیست باید سریعا" نمرات را رد کنم لذا چند سوال شفاهی از من پرسید و نمره 10 را برایم در لیست گذاشت یکی از همکلاسی ها که نمره بد گرفته بود از ته کلاس بلند شد و گفت : آغا اجازه مو اعتراض دارُم !!! اَچه اِیهَ 10 دُهی اَیان که سُقُلی زَشهَ؟ اَر ایطوره َمَم ثُلثِ دِگهَ خُومَه بِبُهُم نُها تریلی لابد 20 دیهییوم ؟؟؟؟ جوابش نگاه معنی دار دبیر و انفجار خنده کلاس بود .

 

ترجمه ها:آغا اجازه مو اعتراض دارُم !!! اَچه اِیهَ 10 دُهی اَیان که سُقُلی زَشهَ؟ اَر ایطوره َمَم ثُلثِ دِگهَ خُومَه بِبُهُم نُها تریلی لابد 20 دیهییوم ؟؟؟؟ ( آقا اجازه من اعتراض دارم !!!! چرا به او نمره 10 دادیدچون که با سه چرخ تصادف کرده ؟اگر این چنیین است من هم در نوبت آینده خودم را جلو یک تریلی پرت میکنم لابد به من نمره 20 می دهید .

 

سید سرزمین خاطره ها
۰۹ آبان ۹۳ ، ۱۹:۱۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹ نظر

راه شهدا

 

در دهه 60 هجری خورشیدی او به چه می اندیشد ؟

 

بهمن

در دهه 90 هجری خورشیدی شما به چه می اندیشید ؟

سید سرزمین خاطره ها
۲۳ مهر ۹۳ ، ۲۲:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۷ نظر

موسی چومبه !!!!

شهید غلامرضا عارفیان نقاش خوبی بود . خط خوبی هم داشت . سال تحصیلی 1357 پس تعطیلی طولانی مدارس با پیروزی انقلاب اسلامی  آغاز شده بود . برای ما بهمن ماه اول مهر بود و سال دوم دبیرستان را شروع کرده بودیم . شهید عارفیان هر روز قبل از شروع کلاس عادت داشت روی تخته سیاه شعری ، مطلبی ، کاریکاتوری ............ می نوشت و چون معمولا نقاشی ها یا شعرها و  مطالب زیبا بودند کسی دلش نمی آمد آن را پاک کند و عموما" توسط دبیر مربوطه پاک می شدند . روزی کاریکاتوری از یک مرد بد قواره روی تخته سیاه کشیده بود که بصورت چمباتمه نشسته بود و از طرز کشیده شدن نقاشی نشان می داد که شخص منفوری است . و زیر آن نوشته بود موسی چومبه ....... !!! آن زمان فقط می دانستیم که از شخصیت های منفور  آفریقایی است اما اطلاعات دیگری از او نداشتیم . تا اینکه چند روز قبل پس از 33 سال تصمیم گرفتم که اطلاعات کاملی از این مرد منفورر از نظر یک جوان  16-17 ساله (شهید عارفیان ) پیدا کنم . موسی چومبه را در گوگل سرچ کردم نتیجه را ببینید :

پاتریس لومومبا (۱۹۶۱ - ۱۹۲۵) سیاست‌مدار و اولین نخست‌وزیر کشور جمهوری دموکراتیک کنگو (زئیر) بود.

وی رهبر استقلال کنگو از استعمار بلژیک بود. لومومبا با مبارزاتی که از جوانی آغاز کرد، راه را برای استقلال زئیر از بلژیک فراهم کرد و دست بلژیکی ها را از منابع و بانک‌های کنگو کوتاه ساخت؛ ولی پس از مدتی (ده هفته حکومت به عنوان نخست وزیر) بر اثر توطئه سازمان اطلاعاتی آمریکا سیا و استعمارگر سابق کنگو، بلژیک، در طی توطئه‌ای توسط رئیس جمهور وقت کنگو عزل شد و پس از آن متواری گشت. سرانجام سرهنگ موبوتو سه‌سه‌سه‌کو و ژرار سئورت مامور نظامی بلژیک او را در اختیار موسی چومبه، فرمانده جدایی طلبان ایالت کاتانگا قرار دادو به دستور او تیرباران شد. و پس از قطعه قطعه کردن لومومبا و دو وزیر وفادارش آنها را در اسید سولفوریک انداختند و بقایای اجساد را هم سوزاندند.

با خواندن این اطلاعات انگشت به دهان متحیر ماندم چگونه می شود در آن عصر خفقان و نبود اطلاعات و ارتباطات یک جوان دوم دبیرستانی نسبت به جهان زمان خود این همه آگاه باشد !!!! به این می اندیشم که در عصر ارتباطات فعلی ما در هزاره سوم و این همه وسائل  ارتباط جمعی جوانی با این سن و سال پیدا می شود که این همه از مسائل زمان خود مطلع و آگاه باشد ؟. شما چه می گویید ؟؟


 

سید سرزمین خاطره ها
۰۴ مهر ۹۳ ، ۱۷:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸ نظر

سینما سپاه

تا قبل از پیروزی انقلاب دزفول دارای دو باب سینما بود سینما جاوید (بعدا" شد سینما  آپادانا) که در خیابان طالقانی جنب ژاندارمری بود و دیگری سینما تاج که در سال 58 بعلت فراری شدن صاحبش به خارج از کشور به سپاه دزفول تحویل داده شد و با نام جدید سینما سپاه شروع به کار کرد (نام فعلی آن سینما بهمن است ) تا فیلمهای خوب را به نمایش بگذارد . از اوائل سال 1358 سه چهار فیلم برای اکران مجاز شدند که سینماهای سراسر کشور همین سه چهار فیلم را اکران میکردند . فیلم محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم ) - فیلم تنگسیر - فیلم انقلاب الجزایر و یکی دو فیلم دیگر . من در تابستان 58 به عنوان نگهبان یکی از درب های سالن نمایش بکار گرفته شدم در آن هفته فیلم تنگسیر در حال اکران بود . روزی 4 یا 5 سانس  آنجا بودم .کار به جایی رسید که وقتی صدای قره آپارات برای پخش فیلم بلند می شد حالم بهم می خورد . با شروع فیلم دلم میخواست به اتاق پخش میرفتم و یک مشت جانانه زیر چشم آپاراتچی بیچاره می زدم و فرار می کردم . بالاخره فیلم تنگسیر برداشته شد و فیلم انقلاب الجزایر جایگزین آن شد . روز اول و دوم قابل تحمل بود اما از روز سوم همان آش و همان کاسه شد. ماموریت  در سینما که تمام شد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم . در ماموریت بعدی وقتی مراکز را برای انتخاب نیرو اعلام میکردند اسم سینما که اعلام شد من گفتم  هر جا بجز سینما !!!! یکی از دوستان گفت : پهَ چِتهَ ؟ بیو رووِم سینما هم فالهَ هم تماشا !!!! گفتم : نَخوم برام فال و تماشاش سی تو !!! گفت : پهَ تو کجا بِرویی؟ گفتم : هر جا که هیچکس نرفت . هفته بعد که دوستم را دیدم ضربه محکمی به کمرم زد و با خنده گفت : سر نَخوَر !!!

 

پی نوشت : بنا بر اطلاعی که یکی از دوستان عزیز و خواننده وبلاگ سرزمین خاطره ها داده اند این سینما جهت بهینه سازی تخریب گردیده اما ظاهرا فعلا خبری از باز سازی و اجرای طرح مذکور نیست . (بنده از این خبر مطلع نبودم لذا از این دوست محترم و دلسوز کمال تشکر را دارم )

سید سرزمین خاطره ها
۰۲ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

مخاطب خاص سلام

نه وبلاگی برای پاسخ داری نه ایمیلی !!! کاملا" یک طرفه ایی !!! چه کنم ؟؟!!! نمیدانم کیستی و هدفت چیست اخوی نمیدانم چه علاقه ایی به ابول نقشینه داری یا من چه صنمی با ابول نقشینه دارم ؟ مگر در ساختن بازیگران تاریخ دزفیل من نقش داشته ام ؟ من نه در بوجود آمدن ابول نقشینه نقش داشته ام نه در بوجود آمدن عبده حیدر نه مهدی گر نه ........ همان گونه که در بوجود امدن مردان خوب خدایی چون بهمن درولی ، حمید صالحی ، سید جمشید صفویان و...... نقش نداشته ام . برادر ناشناس این چه ستمی است که بر من روا می داری ؟ هرچه فکر میکنم به چه گناهی باید این نیشها را تحمل کنم عقلم قد نمی دهد . کامنت دوسال پیشت برای وبلاگنویس تازه کاری چون من چنان مهلک بود که با حذف وبلاگم روزهای زیادی روحم را بهم ریختم اما اکنون فضای مجازی را بیشتر شناخته ام . تو که از همه چیز من خبر داری و میدانی که من همه مراحل را طی کرده ام . به قول قدیمی ها آردهایم را بیخته ام . نه دنبال نانم و نه دنبال نام . حضورم در فضای مجازی تنها به خاطر علاقه و عشق شخصی و بازگشت به نوستالژی های گذشته ام و صد البته دور بودن از زادگاهم است . در مورد آن سوال که پرسیده ایی . لابد خبر داری که من سال 1371 شهر را ترک کرده ام .پس 8 سال خونین را در منطقه جنگی حضور داشته ام گهی در شهر گهی در جبهه !! اصلا مگر دزفول شهرش با جبهه اش تفاوت داشت ؟؟. اینها را نگفتم تا برای فخر فروشی باشد گفتم تا روشن شوی . من وظیفه ندارم به شمای ناشناس  رزومه ارائه کنم زندگی من از اول تا کنون مانند آفتاب روشن است اما علت این کنایه های حضرتعالی را نمی فهمم . بقول دزفیلیون دوستی بی علت دیده ایم اما دشمنی بی علت ندیده ایم . برام مترس مگر نه این است که مرا خوب می شناسی؟ پس میدانی که خیلی بی آزار تر از آنم که نیاز به نقاب داشته باشی. تا توانی دلی بدست آور دل شکستن هنر نمی باشد گَ گَم اگر مسلمانی و به روز حشر ایمان داری بدان تا زمانی که روشن نکنی چه هدفی داری ترا نخواهم بخشید .

پی نوشت : از ساحت مقدس شهدای عزیز که برای نشان دادن صنعت تضاد از آنها نام برده ام پوزش میطلبم.

سید سرزمین خاطره ها
۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۵۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹ نظر

در باره این عکس هرچه به ذهن مبارک می رسد  جاری بفرمایید

دزفیل

سید سرزمین خاطره ها
۱۴ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

بَسَه ناهیدی خونَت مِینِ مَسی              چطور وِر وِر تو ایی شعرانهَ بَسی

اگر یکی از افراد نسل امروز این بیت شعر را ببیند شاید نتواند آن را ترجمه کند . یک بیت ساده که در انتهای یکی از شعرهای بلند مرحوم ملا محمد تقی ناهیدی آمده است . قفل بیت کلمه (مَسی) است که شاید در هیچ فرهنگ لغاتی نیامده باشد. شعر واضح است برای خاتمه شعر آمده است اما خونه ات در مَسی یعنی چه ؟ اگر کسی طافای مَسی یا تافای مَسی را بشناسد براحتی شعر را می فهمد . طافای مَسی کفهای حاصل از هار شدن آب در رودخانه دز است موجهای شدیدی که در زیر پل جدید در اثر بلندی و گودی ناگهانی بستر رودخانه بوجود آمده اند . در فرهنگ مردم دزفول رودخانه دز رکن رکین شهر است و برای جای جای آن بنا بر حوادث و اتفاقات تاریخی و یا سرعت و کندی آب و یا سایر عوامل نامهایی برگزیده اند . حتی در طول رودخانه خصوصا" از پل حمید آباد در پایین دست تا سد دز در بالا دست برخی نقاط دارای چند نام هستند یا اینکه هر منطقه در شهر نام اختصاصی برای یک نقطه انتخاب کرده اند . من در این پست قصد دارم چند نقطه از این نقاط را ذکر نمایم و از دوستان عزیز تمنا دارم این حقیر را در تکمیل این پست یاری نمایند . ضمنا" دوستان عزیز توجه داشته باشند اگر فلسفه نامگذاری را می دانند از ذکر آن دریغ نفرمایند . نام محل - آدرس محل - فلسفه نامگذاری پارامترهای مورد نظر ماست .

دووَه : حد فاصل قصر رناش تا قبل از پیچ رودبند دووَ یا تخ سلطون (تخت سلطان ) نام دارد . فلسفه اش را نمیدانم

کوپیتهَ:

تالِ خانی :

بالا رو:

علی کلهَ

دَس مَشون :

شیرزاد کشته :

اوسیووا :

مهندس مهران موزون زحمت کشیدند و نوشتند :

سلام سید
دس مشون : با توجه به شکل و جریان تند آب، مشخص است که فلسفه اش این است که در آنجا نیازی به دست شنووی نیست. آب، خودش تو را به سمت پایین میبرد.
نه اینکه در نقاط دیگرِ رودخانه آب راکد باشد، اما در خیلی از جاهای دز، علیرغم تند بودن آب، شما برای حفظ و کنترل مسیر، نیاز به دست زدن دارید. لکن در منطقه دستمَشون، آب تند و سریع و بی خطر شما را تا پایین تر از کوپیته هدایت میکند و قرار هم نیست به جای خطرناکی مثل تافای مسی برسی.
اما بعد..
===
یَه صُفّی : صُفّه ی شماره یک
دو صفی
سو صفی
هرسه تای اینها بین دردراقا و جوحسن بق بوده اند و به ترتیب از ساحل دور میشدند که دور ترین آنها سو صفی بود که از خط دردراقا حدود پنج متر پایین تر بود.
===
دردراقا : فلسفه ی نامش را نمیدانم اما آنجا بقایای یک آسیاب آبی برقرار بود که به دست باکفایت شهرداری دزفول، همین چند سال قبل برداشته شد تا ساحل سازی شود(قصه ی جن دردراقا را سالها پیش در دیسون و سایتهای دزفول نوشته ام که پدر بزرگم حدود 120 سال پیش، نیمه های شب به یک جن برخورد کرده و آن جن را تا زیر زمین این آسیاب دنبال میکند).
من شنا را بی هیچ استادی در همین دردراقا آموختم.
مکانش درست مقابل ساختمان نحسِ خوابگاه روناش است. گفتم نحس! چون از روز اول ، چشم انداز ساحل را خراب کرد و اهالی ناراحت بودند و همین حالا هم روی دل مسئولین و مردم باد کرده است.
====
صفه ی آقا : منظور از آقا مرحوم آیت الله العظمی آقا شیخ منصور انصاری رحمت الله علیه است. که حدود 25 متر بالاتر از دردراقا بود.نمیدانم هنوز هست یا نه.
معظم له شبهای فراوانی را روی آن بیتوته کرده اند و نفس مقدس ایشان روح دز را تا صبح نوازش داده است
من شبهای زیادی روی این صفه خوابیده ام.
===
جو حسن بق : حدود 50 متر پاین تر از دردراقاست. هنوز بقایای آن باقیست
یک جوی انحرافی به عمق یک متر و عرض حدود 4 متر و بیضی شکل بود که بخاطر نیمه مستور بودن شکل کمرها و صخره هایش، دختر بچه ها در آنجا مشغول شنا میشدند(البته با پوشش کامل) بخاطر اینکه خطری به لحاظ غرق شدن نداشت.
گفته شده که راز پسوند «بق» در انتهای نام این محل بخاطر رازبقایِ بقهای فراوانی بوده که در این محل شب تا صبح قور قور میکرده اند.
نادرشاه افشار چند سفر به دزفول داشته و گفته شده که شبی در نزدیکی همین جوحسن بق در چادر خود خوابیده بود که قور قور بقها امانش را میگیرد.
به میرزا مهدی خان(نوکر خاصه اش) میگوید فکری کند.
او نیز دستور به ذبح گوسفندی داده و روده های گوسفند را باد کرده و دوسرش را میبنند بنابراین یک مار شبیه سازی شده را روی سطح آب این جوی انداخته و قورباغه ها را تا صبح فریب میدهد.
من اما میگویم : این جوحسن بق ریشه در نام کسی بنام «حسن بک» باید داشته باشد. الله اعلم.
===
دوشلاق : درست بعد از جوحسن بق و چسبیده به حسن بق است اما بین دهانه ی دو کمر را گویند با عمقی در حدود دو متر و شیبی تند.
شیرجه گاهی خوب بود.
من از بچگی موود منفی از دوشلاق میگرفتم.
===
لُرکش : بعد از دوشلاق است که عمقی حدود چهار متر و تند دارد و مشهور بود که در قرن گذشته یکی از الوار اطراف دزفول در آنجا شنا کرده و بخاطر دست کم گرفتن اوضاع آنجا، غرق شده بود(روحش شاد)
==
پُش لرکش : (آنسوی لرکش) کمری بود که سرش از آب بیرون زده بود و با برخورد آب، یک تاف همیشگی و زیبا داشت.
پسربچه هایی که در این منطقه عادت به شنا داشتند از سن دوسالگی از حسن بق و کنار دخترها شروع کرده و از سن 12 سالگی به دوشلاق نقل مکان کرده و از سن 17 سالگی در لرکش شنا کرده و بالاخره وقتی به سن 20 سالگی میرسیدند با پز و فیسی خاص پس از شیرجه زدن در لرکش بر روی کمرِ پشت لرکش نشسته و فاتحانه در حالیکه شورتهای مامان دوز(معروف به نیم دَلَه) پایشان بود به غروب خورشید و کمر مل شتری نگاه میکردند و گاهی به سمت مل شتری حمله میکردند.
===
مُل شتری : کمری همچون کوهان شتر که هنوز هم برپاست و اکنون بخاطر امنیت سیل بندی زیبا که آقای دوایی پاییتر از آن ایجاد کرده دیگر آن هیبت و ترس سابق را ندارد.
مل شتری حدود دوسوم از ساحل شرقی دورتر بوده و میتوان گفت که به ساحل غربی نزدیک تر است .
در میانه ی این کمر کوهان شکل، حوضچه ای کوچک وجود دارد به اندازه یک لگن رختشویی مادرانمان.
گاهی که آب بالا می آمد قرزلنگ و ماهی لُتک یا بُتَکی در آن گیر می افتاد.
فتح مل شتری حرفه ای ترین شنا نبود زیرا حمله به تافهای مسی و عبور از آن حرفه ای ترین شنای دزفول است.
===
حریسی : 30 متر پایین تر از دوشلاق است. دلیل نامش را نمیدانم.. درست روبروی پلا بچیلون است.(حریسی یعنی کسی که شغلش پخت و فروش حلیم بود)
===
چکی زنونه (چاهک زنانه): فلسفه اش را نمیدانم.
گمان میکنم محلش نزدیک حریسی باشد
====
چوبندی : کسانی که به زیر پل سوم میروند می توانند بالکن رودبند را (که مشرف به آب است)از زیر ببینند. داربست چوبی دارد. درست؟ آن را میگویند چوبندی.
زیرِ آن را میگویند «زیر چوبندی» و شعری داشت که برای اسامی دوسیلابی میخواندند.
مثلا : اسد.
میگفتند : اسد گر بوگندی...رفته سر چوبندی...چوبندیه او برده....اسد گره خو برده. (اسد کچل بوگندو...رفته است برسر داربست چوب بندی...اسد کچل را خواب برده است و آنقدر غرق خواب بوده است که متوجه بالا آمدن آب نشده تا چوب بندی را نیز اب فرا گرفته) البته این از محالات است مگر اینکه سد دز بشکند.
===
اوسیوا گله گَ : آسیابهای آبی پایین علی کله را گویند
==
کت عبده : عبده ی حیدر را که میشناسید. کتی است در تال خانی که بنام او مانده است
===
اینها همه ساحل شرقی بود
و اما ساحل غربی :
کت حج فرج : شبیه به یک دهان باز شده است و وقتی به ساحل دووه میروی کاملا پیداست.(کورش پسرم عکس زیبایی از آن گرفته است)
نمیدانم چرا نامش را حاج فرج گذاشته اند؟ آیا حاج فرج نامی در آنجا صفا میکرده یا اصولا حاج فرج دهان گشادی بوده که این کت را به احترام دهان ایشان اینگونه نام گذارده اند
===
جانودی(جای نادی) : کمی پایین تر از کت حاج فرج است. اگر دقت کنید بین کت حج فرج و محل نصب سیم بکسل بند کلک، یک دره و شکاف قرار دارد. در یک نقطه ی خاص از بالای این دره، بچه ها شیرجه های بلندی درون آب عمیق دووَ میزدند که نامش جانودی بود.
نمیدانم شاید کسی بنام نادی برای بار اول آنجا را شیرجه گاه خویش کرده.
===
خود بند کلک(که شرقی است هم غربی) و همه میدانیم کجاست.
===
کت اجنون(کت جنها) : روبروی دردراقاست. و بزرگترین کت سواحل رودخانه دز است. فضایی آرام و دلنشین در آنجا حکمفرماست.
فیلم «فرار از تله» در اوائل دهه چهل در این کت ضبط شد
پیشنهادی به مسئولین شهر داده ام برای این کت که بسیار فرهنگی و جالب است.(اگر پیاده اش نمایند)
===
جا اَنگون : سکوهای بیرونی کت اجنون است که محلی به ارتفاع سه متر است برای شیرجه زدن. (انگون یعنی کاسه مخروطی وَرز دادن خمیر نانوایی)
جامَع قاسُم : (شاید و شاید جای محمدعلی قاسم باشد)اما سکویی بود روی همان وجه بیرونی کت اجنون و بالاتر از جا انگون. که طرفدار زیادی برای پرش و شیرجه داشت. حدود 8 متر ارتفاع داشت.
===
این تقریبا تمام آن چیزی بود که بلد بودم.
شاید همین کامنت را مبدل به پستی کامل برای دیسون بکنم.

حاج امیر آقای نیکو روش زحمت کشیدند و نوشتند :

سلام بر آقا سید و سایر دوستان
البته آقای موزون در این زمینه استاد هستند ولی برخی از اطلاعات جست و گریخته که به ذهن بنده می آید عرض میکنم.
فلسفه دووَه = فکر کنم همان دوبه باشد به معنای وسیله عبور از سطح آب - به واسطه وجود کلک مرحوم سید حسین کلکچی که از سالها دور در این ناحیه از رودخانه به خدمات دهی به مسافران آبی طرف دیگر رودخانه سرویس دهی میکرده.
دس مشون = بخشی از رودخانه است که به جهت اینکه جریان آب خود به خود ، شناگر را به سمت دیگر رودخانه هدایت میکند ، به این اسم نامگذاری شده است.
اسکله = بالاتر از بالارو و روبروی آبیاری جدید است که سابقاً اسکله فلزی بود و لوله اصلی تأمین آب شرب شهر از عمق رودخانه در این منطقه ، اخذ میشد . بعد از انقلاب این اسکله فلزی به بتنی تغییر کرد - ولی الان از سرنوشت آن اطلاعی ندارم - البته آب گیری از رودخانه برای آب شرب سالهاست که صورت نمیگیرد.
از دیگر جاهای رودخانه میتوان به
" جا من قاسم " - " عجم کش " - " دردراقا " - " صفه آغا " - " بند کلک " - " سَر ر ِز " .
مرحوم سید حسین کلکچی یکی از الزامات صحبت پیرامون رود دز است - چرا که این بنده خدا ، زندگی خود را وقف خدمات دهی به بهره برداران از رودخانه خاطره انگیز دز کرده بود. خدا رحمتش کنه.

حاج امیر ابراهیمیان زحمت کشیده و نوشتند :

سلام بر همه دوستان.وصف محل های بنام رودخانه زلال دز را دوستان فرمودنند.ولی انچه به ذهن این حقیر می آید میگویم.از پائین سد دز که شروع کنید.اولین منطقه نامگذاری شده چال کندی است که اکنون محلی برای تردد انواع مسافرین جهت تفریح با قایق و جت اسکی میباشد که بقول لهجه خودمان از بس ساکت است و اب به آرامی میرود صدای غنگه گوشا میا.پائین تر از آن منطقه دستمشون.یعنی از جلو کت های پادگان قدس شروع و تا گلال کوپیته یا گلالی که آب دره توبیرو را به رودخانه میریزد ادامه دارد.آب با سرعت زیاد ولی بی صدا در این محل در حرکت است.منطقه بعد کوپیته است.در بالای کت ها و درست بالای منطقه دره و آب رودخانه سابق عمارتی بود که از سنگ و ساروج درست شده بود ارتفاعی حدود10متر داشت بنده آثار آن را دیده بودم .آنجا محل نگهبانی بوده که هم شرایط امنیتی و هم آبیاری را بعهده داشته.محل کوپیته و پائین تر از آن که تال خانی گفته میشود دهانه ورودی چندین حلقه چاه و مخصوصا قنات هایی است که علاوه بر شهر دزفول مناطق و حومه شهر را نیز آبیاری میکرده است.بقول قدیم این دردونه ها با ساروج درست شده بودن و بنده دهانه چندین قنات را دیده و مقداری از راه این قنات ها را پیموده ام.این قنات ها در تا خانی بیشتر دیده میشدند وقنات های منطقه کوپیته منطقه شرق دزفول مانند سیاه منصور و زیر بند را جهت آبیاری تغذیه میکردنند.که از قدیمیها سوال کنید جوتگرگی که در منطقه الان شهرک مدرس واقع شده بود یکی از همین قنوات بوده است

حاج حسین هم زحمت کشیده و نوشتند :

سلام علیکم سید عزیز
البته عزیزانی که پا به سن گذاشتن بهتر میتونن توضیح بدن، فقط بنده دو منطقه رو خدمتتون میگم
1- رِیز کوپیته: از جاده داخل پارک جنگلی که به سمت کتهای کوپیته بروید وقتی به حوضچه آب و در واقع آخر درختها برسید جاده آسفالت به سمت چپ می پیچد اما جاده ای خاکی هم سمت راست وجود دارد که اگر آن را ادامه دهید منطقه ای را می بینید که کنار رودخانه صاف است و دیواره ندارد و همچنین عمق آب در آن نقطه تا بالای زانو است و پیاده میتوانید به آن دست رودخانه بروید. به این منطقه میگویند رِیز کوپیته.

2- سُ سِمِنتی(سه صفه سیمانی): زمانی که هنوز پلاژهای علی کله رو نساخته بودن سه صفه کوچیک تو اون مکان توی آب بود که از صفه دوم به بعد آب از سر می گذشت. الآن خراب شدن و اثری ازشون نیست

سید سرزمین خاطره ها
۱۰ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

 

تقدیم به روح بلند شهید والامقام مصطفی فراوش
 

مصطفی جسور بود . شجاع تر از او را من تا کنون  ندیده ام منزلشان در خیابان سمیه (کارون) بود اما در جریان مبارزات انقلاب اسلامی وقتی مسجدی مبارز و باب میلش در محلشان پیدا نکرد به مسجد حضرت امام حسن عسکری علیه السلام  پناه برد . همه بچه های مسجد امام حسن عسکری علیه السلام که در شب فتح شهربانی دزفول در بهمن ماه 1357 حضور داشتند او را دیدند . جسارتش را دیدند . انقلاب که پیروز شد در همه صحنه ها حضور داشت فتح المبینیانی که در کنارش بودند نیز او را شجاع و راسخ الایمان یافتند . نمیدانم چه رازی بود که باز هم محله خودش را برای ادامه جهاد علیه اشغالگران خرمشهر مطلوب نیافت و برای بیت المقدس ناشناس و غریبانه از حسینیه شهید محمدی به میدان رزم شتافت و در این عملیات عظیم به فیض عظمای شهادت نائل شد فیضی که سالها برای بدست آوردنش رنج کشید .برای دیدار آخر به غسالخانه شهید آباد رفتم لباس رزم بر تن داشت و زانویش را با چفیه بسته بود معلوم بود مجروح شده است اما صدامیان امانش نداده بودند کسی چه میداند شاید باز هم صدامیان تحمل جسارت و شجاعتش را نداشته اند . جسارتی که از او در ایام دبیرستان در مقابل دبیران ضد اسلام ، ساواکی های حاضر در بیمارستان افشار ، ضد انقلابان شورشی اندیمشک در سال 58 و ......دیده بودیم . عکسش را بین شهدای مسجد امام حسین علیه السلام شمالی (مسجد محلشان) و حسینیه شهید محمدی نصب کرده اند . اطمینان دارم جای قاب عکس او در میان شهدای مسجد حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در کنار عکس یار دیرینه اش شهید غلامرضا عارفیان خالی است چه اینکه مهمترین صفت مشترک آن دو شهید والامقام که آنها را بهم پیوند میداد جسارت و تهور بود.

سید سرزمین خاطره ها
۰۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

بالا نوشت : بجز مسجد نجفیه که بزرگترین حادثه را در میان مساجد شهرمان داشته و شهادت 13 نونهال بسیجی در آن اتفاق افتاده است در سایر مساجد هم حوادث تلخ و شیرینی در مقاطع مختلف شاهد بوده ایم در این پست من دو حادثه جالب نقل میکنم شما هم اگر شاهد اتفاقات اینچنینی بوده اید در بخش نظرات مرقوم بفرمایید تا به پست اضافه شود .

حادثه اول مسجد قدس (مسجد دروازه ) : در نماز مغرب و عشا یکی از شبهای دهه 60 که نماز مغرب و عشا به امامت مرحوم حاج آقای تدین در حال برگزاری بوده ناگهان در رکعت دوم ،هنگام قنوت حال حاج آقا بهم میخورد و بر زمین می افتند شخص اول سمت راست که معمولا" موظف است به نیابت از امام ، نماز جماعت را ادامه دهد در همان حال قنوت و دستها مقابل صورت دو قدم جلو میرود و نگاهی به داخل محراب می کند و وقتی میبیند آقا افتاده است در حرکتی جالب دستها را از حالت قنوت خارج ساخت و به هم میزند و می گوید :  اِ واویلا آغا اُفتیدهَ نُمازَ بُریِیش!!!!

حادثه دوم مسجد صاحب الزمان شمالی : در هنگام برگزاری نماز مغرب و عشا در یکی از شب های سال 63 در رکعت سوم ، هنگام خواندن تسبیحات اربعه ناگهان یکی از پنکه های سقفی مسجد در بین صفوف نماز گزاران سقوط کرد و به گردن یکی از نمازگزاران اصابت کرد . جالب اینکه نماز جماعت بهم نخورد و فقط چند نفراز نمازگزاران فرد مصدوم را بیرون بردند و نماز بدون وقفه به پایان رسید . در هنگام وقوع حادثه حقیر در مسجد حضور داشتم .

منتظر خاطرات مشابه شما دربخش نظرات هستم .

حاج امیر ابراهیمیان نوشتند:سلام بر سید بزرگوار.چند سال پیش نماز ظهر مسجد حجت بن الحسن به امامت حاج آقا بیگدلی بود.صدای اتصالی و بهم خوردن کابلهای برق که در قسمت زنانه مسجد بود با صدای جیغ و داد زنان آرامش نماز و مسجد رو بهم زد.اما نماز قطع نشد.دوباره صداها تکرار شد و همه نماز گزاران بسمت جعبه فیوز دویدن و هیچ کاری نمیشد کرد .برق مسجد رفت.نماز بهم خورد

:حاج مصطفی نوشتند: چند وقت پیش در نماز جماعت مسجد مهدی منتطر "عج" اهواز امام جماعت در حین قرائت حمد رکعت دوم نماز از حال رفت حاج حسین آل مبارک که پشت سر شان بود بلافاصله دقیقا از همانجایی که حمد قطع شده بود ادامه داد تا نماز تمام شد ...

حاج مصطفی باز هم نوشتند :در یکی از مساجد دزفول سال ها پیش امام جماعت وقتی سر از سجده بر می دارد می خواهد تشهد بخواند نفر پشت سر با زدن دست به زمین آقا را متوجه می کند که جای تشهد نیست ! آقا بحول لله می گوید باز هم زدن دست بر زمین ! در همان حال بر می گردد می گوید :
موردی گرات په چه کنم ؟ نه به هلی تشهد خونم نه به هلی ورسم !
طرف هم میگه موردی گرا خوته ! یه سجده رفتیه تی نا ...

حاج حسین آقا نوشتند:توی یه مسجدی نمازگزارها میرن رکوع، تا ذکر رکوع رو شروع میکنن 10 20 تا از بچه های جلسه نونهالان با هم وارد مسجد میشن و برای اینکه به نماز برسن یکی یکی با صدای کودکانه میگن یا الله یا الله یا الله یا الله یا الله ...........
یکی از پیرمردا از تو رکوع میگه: مُوردِه گراتون خُ تَلیتا اومِن مِ دونُمون!!!

مهندس مجیدی راد نوشتند:یکبار هم در مسجد نجفیه که محرابش دو تا شکاف (دریزه) به داخل شوادان مسجد داشت یک مارمولک در حین نماز جماعت اومد سمت حج آقا !!
بعد از اون قوت شکاف ها رو بستن !

حاج محمد حسین درچین نوشتند:خاطره ای از ترکش و خون
در نماز مغرب شبی از شبهای سال آخر جنگ در مسجد جامع دزفول یکی از باقی مانده های اتوبوس شهادت که همیشه به بچه ها می گفت :( ترکشی مین قادت)ناگهان یک ترکش بزرگ از قادش خارج شده و فرشها را خونی کرد بقیه اش هم بماند ...

حاج امیر نیکوروش نوشتند :ایام موشکباران دزفول خاطر همه دوستان است.مساجد هم در این دوران از دست موشکها جان سالم به در نمیبردند !
وقتی مسجد جامع مورد اصابت موشک قرار گرفت ، ضلع شمالی آن(چسبیده به حمام) به طور کلی تخریب شد.محل جلسه مکتب ولی عصر (عج ) که جزء با سابقه ترین جلسات قرائت قرآن دزفول بود ( از سال 1340 ) ، هم کاملا تخریب شد.
مسئولین برای جلو گیری از تعطیلی جلسه ، آن را به مسجد نور که آن زمان جلسه ای نداشت منتقل کردند. اتفاقاً چند وقت بعد نزذیک مسجد نور هم مورد اصابت قرار گرفت . باز هم هجرت - این بار به زیر زمین بتنی تازه ساخته شده آقا سبزقبا ، رفتیم .و به این صورت استمرار جلسه قرآن با چنگ و دندون ! حفظ شد . یاد همه شهدای قرآنی به خصوص شهیدان کلاهی و فرزانه و .... که از فعالین عرصه جلسات قرائت قرآن بودند گرامی باد.

نیما از دزفول نوشتند :صرفه جویی در منابع مالی مساجد سابقاً بسیار حساسیت داشت. متاسفانه الان این حساسیت کمتر شده.خاطرم هست برای کاشی کاری مسجد سفارش کاشی دادند . کاشیها که آمد یکی از برادرانی که دستی در کاشی کاری داشت ، تصمیم گرفت که خودش آنها را کار کند و مزد کاشیکاری را برای امور جاری مسجد صرفه جویی کنند.
با تماس تلفنی با تهیه کننده ( کاشی سازی ) ، و دریافت راهنمای کار ، شروع کرد. در حین کار تعدای از بچه ها متوجه شدند که جهت نصب بر عکس است وقتی به آن بنده خدا تذکر دادیم ، گفت که شرکت گفته دقیقاً طبق شماره فرستاده اند و بایستی طبق شماره هم کار شوند.
اون بنده خدا درست میگفت ولی به این نکته توجه نکرده بود که شماره پشت کاشی خورده و وقتی سر و ته میشد بایستی 180 درجه هم در نصب میچرخید. خلاصه کار که از کار گذشت ، متوجه اشکال شد ولی دیگر راهی برای جبران نبود - چرا که در صورت درآوردن کاشی ها، همگی شکسته میشد. اشکال این بود که آیات قرآنی را که میخواندیم باسیتی ادامه آن را برمیگشتیم و از جایی دیگر ادامه قرائت میدادیم.هنوز هم آن کاشیکاری و نصاب آن وجود دارند .اسم مسجد به دلیل رعایت حال آن بنده خدا که فرد مخلصی هم بود محفوظ باشد.

مهندس علی موجودی نوشتند :سال ها پیش در مسجد نجفیه امام جماعتی داشتیم به نام شیخ (ی). ایشان عادت داشت وقتی کسی در رکوع می گفت یاالله ، رکوع را بدجوری طولانی میکرد.
این شده بود موجب شیطنت بچه ها می نشستند کنار مسجد روزنامه می خواندند و به محض اینکه شیخ رکوع می رفت ، صدا می زدند یا الله . . . یا الله . . .
شیخ هم ذکر رکوع را ادامه می داد ، غافل از شیطنت بچه ها . . .
و در رکعت های بعدی هم این کار مدام تکرار می شد و سوژه خنده بچه ها بود
مدام به بچه ها می گفتیم:
«موردِه نَگِراتون . . . خو مرض داره . . . خو شمو بِگووه یا الله . . . شیخ مری دَسیه بِکشه ( ترمز دستی را می کشد) »

مهندس موزون نوشتند :بین خانه ما تا مسجد محله سیاه پوشان فاصله ی زیادی بود(حدود دو محله) اما صدای بلندگوی مسجد و اذان موذنش به خوبی به گوش میرسید.
متاسفانه صدای بسیار بد و نوای بسیار نامناسبی داشت این موذن.
هیچگاه او را ندیدم و نمیدانم نام و نشانش که بود.
در عالم بچگی از اذانش خیلی متنفر بودم.
انصافاً همت خوبی هم داشت و همه روزه و در تمام اوقات اذانش را سر وقت میگفت.
راستش را بخواهید در این روزگار که اکثریت مساجد اقدام به وصل اذان رادیو به بلندگوی مسجد میکنند دلم برای اذان حلقی و زنده بسیار تنگ شده.
حتی برای آن موذن بدنوا.
هرکه بود اگر زنده است خدا سلامتش بدارد و اگر مرحوم شده(که به احتمالا همینطور است) خداوند روحش را غریق رحمت فرماید.

حاج امیر نیکوروش دگر باره نوشتند :در دوران دانشجویی یکی از دوستان اهل قم اینگونه نقل کردند که : سال 1368 ، در ایام کنکور شب تا صبح درس میخواندم و با اذان صبح میرفتم نماز صبح و روز را استراحت میکردم. درس خواندن هم پشت بام بود و بلندگوی مسجد محل هم دقیقاً مشرف به محل درس خواندن من. ساعت هم نزدیکم نبود و با صدای موذن درس را تمام میکردم. معمولا در اکثر مساجد سیستم صوتی بیرون و داخل مسجد مجزا هستند و طوری تنظیم میشوند که بلندگوهای بیرون فقط برای پخش اذان است. یکی از این شبها دیدم به صورت غیر عادی بلندگوی بیرون روشن شد و یک نفر چند سرفه جانانه کرد و سپس صدا قطع شد. و این قضیه دو سه بار اتفاق افتاد. پیگیر ساعت شدم ، دیدم موقع اذان است. بساط درس را جمع کردم و سریع رفتم مسجد- هم اینکه چرا اذان را نمیگویند و هم اینکه جریان بلندگو ... چیست؟
وقتی وارد مسجد شدم ، دیدم که یکی دیگر از پیرمردهای محل که تخصصی در امور دستگاههای صوتی نداشت در حال اذان گفتن بود. و با میکروفن خاموش اذان میگفت و به خیال خود موقع سرفه کردن و صاف کردن صدای خود ، آن را خاموش میکرد و برای ادامه اذان آن را روشن مینمود. !!!
البته انتهای اذان بود و تذکر دادن فایده ای نداشت.

آقای یاسر قربانی نوشتند :بعد از 8 رکعت نماز و هفده هجده صلوات و تکبیر و بند و بساط و ... در یکی از مساجد شهر ، امام جماعت روبروی حضار ایستاد و گلوشو صاف کرد و شمرده شمره گفت: خواهرا و برادرا اینو باید بگم ، که اگه نگم ، گردنمه. با عرض معذرت باید به استحضارتون برسونم که بنده وضو نداشتم.از خونه که می اومدم وضو نگرفتم و یادم نبود
مرسی او یخی رختن سرمون.من که نابود شدم.یکی از پیرمردها طوری که همه بشنوند گفت: خدا خونته خراب کنا نترسی بعد نماز اول گووی؟؟!!! عزیه گرات تو خو کشتیمون...
از سر تا ته هم هیشکی نبود که حکم این قضیه رو بدونه و دوباره نمازامونو ادا کردیم .
هننی هر وقت یادم میا به خدا یادآوری بکنم که 8 رکعت دارم پیشت هاااااااااااااا

سید سرزمین خاطره ها
۱۶ مرداد ۹۳ ، ۲۰:۱۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ نظر

ماه مبارک رمضان سال 1380 برای دوره آموزش عقیدتی فراخوانده شدیم از تمام استانهای کشور آمده بودند اکثرا" از پیشکسوتان جبهه و جهاد بودند تنها کسی که در دوره غریب نبود من بودم چون ساکن قم بودم و دوره در قم برگزار می شد . در کلاس با چند نفر بیشتر نزدیک شدم از جمله آنها دو نفر بودند که از استان کهگیلویه و بوبراحمد آمده بودند . اواخر دوره بود یکی از آن دو نفر رادیدم که مشغول نوشتن یک نامه است پرسیدم : اخوی برای چه کسی نامه می نویسی گفت : برای حضرت آیه الله بهجت (ره) !!!! تعجب کردم و پرسیدم مگر آیه الله بهجت کار اجرایی میکند که از ایشان درخواست داری؟ گفت : در خواستی از ایشان ندارم فقط میخواهم به ایشان بگویم دوستت دارم !! متحیر ماندم نامه ای نوشت سرتاسر عشق و علاقه . درست مانند یک عاشق به معشوقش .نامه را که به اتمام رساند با کمال وسواس در پاکت گذاشت و درب آن را چسباند . در حال بررسی ساعات برگزاری امتحانات بود تا وقتی پیدا کند و نامه را به دفتر آقا برساندکه من گفتم اخوی خودت را اذیت نکن من که قم هستم بعد از امتحانات نامه ات را به دفتر ایشان میدهم . خوشحال شد وتشکری کرد ونامه را به من داد نامه را لای یکی از کتابهایم گذاشتم . دوره یک ماهه تمام شد و عکس یادگاری و تبادل شماره تلفن و آدرس و روبوسی و..... خداحافظی . همه چیز تمام شد نامه همچنان لای کتاب ماند و فراموشی من به مدت 8 سال !! درست در مراسم تشیع حضرت آیه الله بهجت یاد نامه افتادم بر سرزنان به خانه آمدم . معشوق رحلت کرده بود و من امانت داری نکرده بودم افسوس خوردن ها و سرزنش کردن های خودم 2 سال طول کشید تا توانستم شماره تلفن دوست بویراحمدی خود را پیدا کنم تا با عذرخواهی مقداری از ناراحتی خودم را کم کنم . شماره منزلشان را گرفتم خانمش بود. با تعجب از نام نشانم پرسید . خودم را معرفی کردم با بغض گفت شما چه رفیقی هستید که خبر ندارید ایشان دوسال پیش فوت کرده اند. پشت تلفن خشکم زد سال 88 فوت کرده بود همان سالی که آیه الله بهجت رحلت کرده بودند 

سید سرزمین خاطره ها
۰۱ مرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ نظر