سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۰۲:۴۴ عکس

آخرین نظرات

پیوندها

۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

بالا نوشت : وقتی این پست را سال گذشته نوشتم تعدادی از دوستان نزدیک بود خین و خین ریزی راه بیاندازند که چرا با تعصبات شونیستی (قوم گرایی کور کورانه ) دنیا را به هم  میریزم . امروز به بهانه روزهای آخر شهریور و هفته دفاع مقدس بار دیگر با تغییراتی آنرا می نگارم با این فرض که خودم را برای هر گونه  رگبار آماده کرده ام اما لاقل چیزی در گلویم نمی ماند لذا گفتم هرچه بادا بادا ........... 

شُشتُم پُختُم کَس نَبید ، اُمَم خَوروم رَدَس نَبید !!!!

این پست را برای دوستانی که میگویند چرا بیشتر به جنگ نمی پردازم نوشته ام .طبق عادت مالوف مفصل نمی نویسم مطلب کوتاه است اما دریایی از درد درون آن نهفته است توضیح اضافه ندارد. خواننده خودش  باید مابقی مطلب را دریابد.من معتقدم تاریخ جنگ در برخی ابعاد منحرف شده است . من معتقدم صاحب  عزای اصلی جنگ (شهرمظلوم دزفول) از متن به حاشیه رفته است . من معتقدم ،  هنگامی که دزفول مشغول کفن دفن شهدا و التیام دردهایش بوده ، خیلی ها به دنبال نام و نانش بوده اند. کیست که نداند در ۳۱ شهریور ۵۹ پل کرخه  بایک قبضه تفنگ ۱۰۶ روی جیپ توسط چند نفر از بچه های دزفول بسته نگهداشته شده است ، کیست که  نداند تیپ ۷ حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف اولین هسته تشکل نظامی در منطقه جنوب  توسط فرزندان دزفول پایه گذاری شده است کیست که نداند پیکان اصلی عملیات بزرگ فتح المبین ولی عصری  های دزفول بودند اما روی لودرها و تانکها و خودروهای غنیمتی با اسپری های رنگ نام همه لشکرها بود الا لشکر ۷ حضرت ولی عصرعج لابد بچه های دزفول اسپری رنگ نداشتند!!!. کیست که نداند دوکوهه را فرزندان  دزفول و شهدای او دوکوهه کردند اما شیرینی کامش را تریبون داران دیگر بردند، کیست که نداند که در عملیاتهای  بزرگی چون بیت المقدس ، والفجر ۸ ، کربلای ۵ و .....خط شکن ها فرزندان دزفول بودند اما هلهله پیروزی را کسان دیگری کردند . من خود به  چشم دیدم شهدای شهرم در شب عملیات نماز شب میخواندند و از سوی دیگر افرادی از اقصی نقاط  کشور برای برگشتن به عقب نقشه میکشیدند. آمار۲۶۰۰ شهید نسبت به جمعیت آن زمان دزفول چه  پیامی دارد؟ کیست که نداند پس از پایان قطعنامه و یورش مجدد رژیم منحوس عراق باز هم فرزندان لشکر۷  سد آهنین شدند و سلاح های تعویض شده با ساندویج توسط فراریان جنگ توسط فرزندان سپاه دزفول  ازبیابانها و خیابانهای شهرهای اطراف جمع آوری شد.کیست که نداند کسبه عزیز شهر علی رغم همه موشک باران ها در شهر ماندند تا رزمندگان به شهر زنده بیایند استحمام کنند ، خوراکی و نوشیدنی بخورند ، تلفن بزنند و تکریم شوند تا در برگشت به جبهه روحیه مضاعف بگیرند . از چه خاطره بگویم از مراسم کفن و دفن پیامبر چه بگویم که اصحاب نزدیک رسول هرگز فکر نمیکردند که پس از پایان مراسم در سقیفه همه چیز به انجام میرسد.

 پس بگذار نگویم چون :شُشتُم پُختُم کَس نَبید اُمَم خَوروم رَدَس نَبید

ترجمه : شستم و پختم هیچکس حضور نداشت آمدم بخورم بعلت شلوغی راهم بسته بود.

 

سید سرزمین خاطره ها
۲۸ شهریور ۹۲ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

ضد هوایی

در ایام جنگ مدت زیادی بود که یک قبضه ضدهوایی برای محافظت از پل جدید در ابتدای پل (تقریبا محل فعلی پارکینگ شهرداری ) نصب شده بود که به صورت شبانه روزی یک نفر پشت آن نشسته بود و در هر لحظه که هواپیماهای عراقی به حریم هوایی دزفول تجاوز میکردند صدای رگبار آن و دیگر ضد هوایی های نصب شده در سایر نقاط در شهر می پیچید .

اگه اشتباه نکنم حدود سالهای ۶۶ یا ۶۷ مدتی بودکه مُد شده بود تعدادی از جوانان با انگیزه های مختلف برای خودکشی از پل استفاده میکردند . یعنی خودشان را از پل پایین می انداختند و البته در خشکی می افتادند. یادم است کم کم در طول چند ماه  این خودکشی ها زیاد شده بود و به رسم عجیبی تبدیل شده بود . یک روز با یکی از دوستان لُغُزی (شوخ طبع) از مقابل این ضد هوایی رد می شدیم و اتفاقا" بحثمان در خصوص این خود کشی ها گل انداخته بود که درست مقابل ضد هوایی رسیدیم دوست شوخ طبعمان به سرباز پشت ضد هوایی گفت : براروم تا ایسون خو نَتَرِسیه َهواپیمایی ِ بِهِ اقلا" هرکهَ اومه َ خوشَ  اَ پُل بَهَ زیر زَنِش !!!( اخوی تا حالا که نتونستید هواپیمایی ساقط کنید اقلا" هرکی میاد خودش را از پل بندازه پایین بزنیدش) بنده خدا که گویا از همشهریان بومی نبود هاج و واج به ما نگاه میکرد و لابد با خودش میگفت اینا چی میگن نکنه حالشون خوب نیست .

ضد هوایی

سید سرزمین خاطره ها
۲۰ شهریور ۹۲ ، ۰۹:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

سبقت در شهادت

شهید ناصر صانعی بچه محل ما بود. اما بدلایلی  خیلی با هم مَچ نبودیم . حتی بیاد نداشتم که هرگز یکدیگر را به نام صدا بزنیم . گاهی که از جلو مغازه نجاری پدرش که با منزلشان یکی بود رد میشدم او را میدیدم اما دریغ از یک سلام و علیک ساده که بینمان رد و بدل شده باشد. اینها را گفتم تا بدانید چقدر با هم غریبه بودیم. حتی در آن تابستان گرم وقتی او را در پشت خاکریز در منطقه پاسگاه زید دیدم تعجب کردم . غرور خود بینی که سراسر وجودم را فرا گرفته بود زمانی مانند گل آب دیده وا رفت که گلوله توپ در دو متری مان فرود آمد و من پس از معاینه بدنم دریافتم که هیچ ترکشی به من اصابت نکرده است .اما فواره خون از دست و سینه ناصر بالا می زد . در یک لحظه با صدای الله و اکبرش به خود آمدم . نامم را به گونه ایی صدا میزد که انگار سالها در جان هم بوده ایم گفت : من شهید شدم ! دستش را گرفتم دلداریش دادم که ترکش فقط به دستش خورده است اما او خود میدانست که آسمانی است . وقتی آمبولانس حامل او ازما دور میشد چهره اش برنده ایی را مینمود که با زبان بی زبانی میگفت : دیدی من بردم ؟ دیدی تو فقط ادعا بودی ؟ سید دیدی تو همه اش ادعا بودی ؟ اما برنده اصلی من بودم . آری ناصر برنده شد و من بازنده بازنده ایی که داغ شرم را برای همیشه با خود حمل میکردم .

وقتی خبر شهادتش را شنیدم بی اختیار آیه شریفه السابقون السابقون اولئک المقربون  زیر لبم جاری شد . دلم را خوش کردم به اینکه شاید ما مانده ایم تا شهید آینده شویم تا آینده بماند اما ...................

 شهید ناصر صانعی

از شهید مظلوم ناصر صانعی (قفل گر) هیچ عکسی پیدا نکردم.

سید سرزمین خاطره ها
۱۶ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ نظر
پست ندارکات  مدیر محترم وبلاگ رهسپار قدیمی را که خواندم یاد خاطره ایی افتادم لذا این خاطره را مدیون ایشان هستم . در صورتی که پست ندارکات حج مصطفی را نخوانده اید توصیه میکنم بخوانید و برگردید.

سال ۶۵ معاون یکی از همین تدارکاتها (اکنون به آن آماد و پشتیبانی می گویند) بودم . آن مطلبی که رهسپار قدیمی عزیز به آن اشاره کرده اند کاملا" درست است ، هر موقع به تدارکاتها برای گرفتن چیزی مراجعه میشد جوابشان این بود : نداریم !!! به همین خاطر دوستان ، کلمه تدارکات را به ندارکات تبدیل کرده بودند  اما استراتژی من با افراد تدارکات فرق میکرد من اعتقاد داشتم که مواد و لوازم را باید در اختیار نیروها گذاشت تا استفاده کنند نه اینکه در انبار بماند تا خراب شود . در کل روحیه من تدارکاتی نبود . خیلی از بچه های تدارکات و انبار داران اعتقاد داشتند من به درد تدارکات نمیخورم چون چوب حراج به اموال میزنم . همه هم متوجه این روحیه  من شده بودند لذا  درخواستهایشان را زمانی می آوردند که مسئول تدارکات  تشریف نداشتند و  به من مراجعه میکردند تا راحت کالای مورد نظرشان را بدست آورند یک روز یکی از نیروها که کارش را راه انداخته بودم در حال خروج از اتاقم بود که فرد دیگری نامه به دست  قصد داشت وارد اتاق شود . سینه به سینه شدند و حال احوالی کردند فردی که در حال خروج بود در حالی که تلاش میکرد من صدایش را نشنوم به آرامی به دوستش گفت : هر چِی مَخی سریع روُ  اُسون  تا  نُشی  پُشتِ فَرمونهَ!!!!

پوتین

یک قلم از اقلام تدارکاتی

 

ترجمه :

هر چِی مَخی سریع روُ اُسون تا نُشی پُشتِ فَرمونهَ!!!!: هر چی میخوای برو بگیر تا ناشی پشت فرمان است

سید سرزمین خاطره ها
۰۸ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

وَر چُویی پُف نَمکُنِن!!!

سال ۱۳۶۶برای هماهنگی های لازم در خصوص اعزام نیروهای  کارگری به کارخانه قند رفتیم . قرار شد یکی از کارکنان کارخانه که در بسیج اداری کارخانه مشغول کار بود با ما همکاری کند و راهنمای ما باشد . قبل از اینکه کارمان را شروع کنیم از ما خواست تا برای پذیرایی شدن به یکی از اتاقها برویم . نشستیم و وسایل پذیرایی را آوردند . آن فرد سن و سالش از ما خیلی بیشتر بود و آدم پر حرفی بود . دائم حرف میزد در بین حرفاهایش گفت : من با افرادی مثل شما خیلی ارتباط داشته ام آدمهای خوب ، متدین ، مقید به واجبات و مستحبات و .....فلان وبیسال هستند . و اضافه کرد از یکی از اخلاقهای آنها خیلی خوشم می آید و آن این است که : وَر چُویی پُف نَمکُنِن!!! چون فوت کردن به خوراکیهای داغ مکروه است . این جمله را که گفت آبدارچیشان چایی ها را هم آورد . چایی نگو اِژگل بگو . ۱۰۰ درجه را راحت پر کرده بود . چایی لیوانی داغ بدون نعلبکی عجله هم داشتیم پُف هم نمیتوانستیم بکنیم . جرعه اول همه جا را سوزاند. همکارم که اعصابش داغون شده بود لیوان چایی را روی میز گذاشت و از جا بلند شد و گفت : وِری رووِم سید چا مجبورِم ؟ عَزِگراشون چُویی اِووردِنهَ لِف تَش پُف هم نَوا کُنِم!!!

چایی

سید سرزمین خاطره ها
۰۷ شهریور ۹۲ ، ۲۲:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

هفته ایی یک روز با خانواده های شهدا دیدار داشتیم مجری و مسئول اعلام برنامه ها من بودم که با خواندن اشعار و متون ادبی به جلسه شور میدادم و در نهایت پیام امام که روی قالیچه ایی چاپ شده بود را میخواندم و به خانواده شهید تقدیم میشد سالهاست این متن در ذهنم باقی مانده و اکثر خانواده های شهدا این قالیچه را به یادگار دارند .

بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم

رحمت خداوند بر شهیدان بزرگی که با خون پاک خود درخت پر برکت اسلام عزیز را آبیاری و بارور نمودند. درود اولیای حق در طول تاریخ بر رزمندگان راه هدف؛ از ارتش و سپاه و بسیج و دیگر فداکاران قوای مسلح نظامی و انتظامی و عشایری و مردمی، که با قدرت الهی دست تبهکاران داخلی و خارجی را از تجاوز به میهن اسلامی قطع کردند.

و آفرین بر مادران و پدران متعهدی که چنین فرزندان سلحشور و عاشقی را در دامن پر برکت خود تربیت نمودند. و سلام بر ملت عظیم الشأن ایران که همچون سدی عظیم در مقابل ابرقدرتان شرق و غرب استقامت کردند. و صلوات و سلام بر بازماندگان شجاع و صبور شهدا و بر بندگان شایستۀ پروردگار.

۶۱/۲/۱۸

روح‏اللّه‏ الموسوی الخمینی

سید سرزمین خاطره ها
۰۶ شهریور ۹۲ ، ۰۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
بالا نوشت: این خاطره را دوسال قبل به صورت ناقص ذکر کرده بودم که یکبار دیگر با اطلاعات کامل تر حضورتان تقدیم میکنم .

شهید عبدالرحیم درویشی شهیدی از هندیجان که مدتی میهمان شهید آباد دزفول بود   

شهید درویشی

 

اگر اشتباه نکنم در بهمن ماه سال ۱۳۶۴ (بعد از شروع عملیات ولفجر ۸ ) بود که خبر آوردند که  محمود رابطیان شهید شده است برنامه تشیع جنازه ایشان هم با دیگر شهدا  برگزار شد .خبری که دهان به دهان میگشت ،این بود که مادر شهید با دیدن جنازه فرزند ادعا کرده که این جنازه فرزند او نیست !!نزدیکان مادر شهید و مسئولین امر معتقد بودند که مادر شهید در اثر شوک ناشی از شهادت فرزند نمی تواند قبول کند که فرزندش شهید شده است . مادرش دائم  میگفت : اگر این بچه را من بزرگ کرده ام این جنازه متعلق به او نیست! از نزدیکان اصرار و از مادر انکار. مراسم ختم هم برگزار شد. اگر اشتباه نکنم ما هم به مراسم ختم ایشان رفتیم اما چند روز بعد محمود رابطیان به خانه آمد!! و همه را حیرت زده کرد . اگر محمود رابطیان شهید نشده بود پس جنازه دفن شده متعلق به چه کسی بود؟آن موقع من اهواز بودم همکاری داشتم در اتاق که اهل هندیجان بود. یک روز به من گفت که جنازه برادرش یا نسبتی دیگر با او داشت ( شهید عبد الرحیم درویشی) اشتباها" به دزفول رفته و به جای محمود رابطیان دفن شده و الان مسئولین اجازه  نبش قبر نمیدهند. و از طرفی مادر شهید به هیچ وجه حاضر نیست جنازه فرزندش در دزفول بماند او از من خواست کمکش کنم . بنده هم که از طریق مرحوم داییم با قم ارتباط داشتم دست به دامن ایشان شدم . بنده خدا شبانه با منازل چند تن از علما تماس گرفته بود . یکی از مراجع به ایشان فرموده بود که نزد مرحوم آیت الله قاضی(ره) بروید و از قول من به ایشان بگویید در صفحه فلان کتاب عروه الوثقی جواب حل مسئله وجود دارد. بنده هم با خوشحالی قضیه را به همکارم اطلاع دادم و ظاهرا قضیه را به مرحوم آیت الله قاضی خبر داده بودند و با دستور ایشان نبش قبر انجام شده و جنازه شهید را به هندیجان منتقل کرده و موجبات خوشحالی مادرش را فراهم کرده بودند روحش شاد.

پی نوشت :

۱- شهید عبدالرحیم درویشی در روز دوم عملیات والفجر ۸ در اثر اصابت ترکش به صورت به فیض عظمای شهادت نائل آمد .

۲-  از مدیر محترم وبلاگ بهداری لشکر برادر عزیزم حاج امیر ابراهیمیان به خاطر نقل این خاطره و اصلاحات خاطره خودم تشکر میکنم  

 

سید سرزمین خاطره ها
۰۲ شهریور ۹۲ ، ۰۲:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر