سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۹ آبان ۹۲ ، ۰۸:۵۷ Unknown

آخرین نظرات

پیوندها

حکایت

جمعه, ۹ اسفند ۱۳۹۲، ۰۹:۳۰ ق.ظ

بالا نوشت :

یکی از علمای بزرگ نقل میکرد که در ایام جوانی منبر میرفتم و در دهه اول ماه محرم هر شب چند جا روضه میخواندم . معمولا" ده روضه برای 10 شب آماده میکردم و برای همه منازل آن روضه را تکرار میکردم .یک سال شب اول در منزلی منبر رفتم و روضه آن شب را خواندم و به منزل بعدی رفتم خودم را برای خواندن روضه آماده میکردم که یکی از مستمعین منزل قبلی را در آن منزل دیدم با خودم گفتم زشت است روضه تکراری منزل قبلی را بخوانم لذا روضه شب بعد را در منزل دوم خواندم و به منزل سوم رفتم که باز هم چشمم به آن مستمع افتاد و دوباره مجبور شدم روضه شب سوم را خرج کنم . در حال خروج از منزل سوم دست بنده خدا را گرفتم و گفتم : آقا جان ، جان مادرت به من رحم کن من ده روضه برای ده شب آماده کرده بودم که با آمدن تو به هر جا که رفتم مجبور شدم سه روضه را خرج کنم ، این چه کاری است که با من میکنی ؟ بنده خدا هاج و واج گفت : آقا قربانت شوم من که برای روضه دنبال شما نمی آیم دیدم صدایت خیلی خوش است و جان میدهد برای خواب . لذا دنبالتان می آیم تا از خوابم لذت ببرم !!!!

این حکایت را نقل کردم تا پا منبری های دائمی خاطرات من برای این پست نگویند وُویی هم تکرار !!!!


داستان آفتابه و یخ

پادگان آموزشی شهید بخردیان بهبهان

از سال ۱۳۷۰ به این طرف هیچ اطلاعی از این مرکز آموزشی ندارم . شاید باشد و شاید نباشد. اما در  اواسط  دهه ۶۰ برای آموزشهای کوتاه مدت مورد استفاده قرار میگرفت .آن زمان آب لوله کشی به آنجا نرسیده بود . و آب پادگان توسط منابع فلزی تامین میشد . تابستان سال ۱۳۶۵برای آموزش کوتاه مدت سه روزه به آنجا اعزام شدیم حوالی ظهر به پادگان رسیدیم . هوا به شدت گرم و سوزان بود . نزدیک اذان  ظهر خود را برای نماز آماده میکردیم . هنگام مراجعه به وضو خانه متوجه شدم تعداد زیادی از نیروها درصف دستشویی هستند . آنچه باعث تعجبم شد این بود که هریک از نیروها  یک آفتابه و یک تکه یخ دردست داشتند . آفتابه برایم معمولی و مشخص بود اما یخ برایم قابل توجیه نبود. از نفر آخر صف پرسیدم یخ برای چیه ؟ گفت : تو هم بردار میفهمی !!!! بی اختیار من هم یک تکه یخ و یک  آفتابه برداشتم نزدیک دستشویی که رسیدم همه چیز مشخص شد . آب منابع به اندازه ایی داغ بود که کاملا"سوزانده بود یعنی حداقل ، سوختگی از نوع درجه یک را ایجاد میکرد.یخ را که داخل آفتابه میریختی  تازه آب به حدود ۴۵ درجه میرسید !!! یعنی قابل تحمل میشد. من گرمای آب را در مخازن حمام در دزفول دیده بودم اما این داغی چیز دیگری بود !!!



۹۲/۱۲/۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
سید سرزمین خاطره ها

نظرات  (۱۱)

از دو خاطره لذت بردم.
توی دزفول بعضی از خانه ها لوله های روکار دارند. و در تابستان بدجور حالگیری می کنند لحظه ای که آدم در دستشویی می خواهد خودش را .....
تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
"لفکه" می دانی که چیست!!!
آدم در آن لحظه " لفکه " می شود.

پاسخ:
پاسخ:
بعلیه
سید سلام
ما در جنگ توقعمان بالا نبود . توی خط مقدم و بعضی جاها همین آفتابه هم نبود.
پاسخ:
پاسخ: سلام مهران جان
بله برار یادمه لیوان پلاستیکی ، قوطی کنسرو .......!!!!اگر آب بود اگر آب نبود سنگ ، کُلمتهَ و.......
۱۲ اسفند ۹۲ ، ۰۱:۵۳ صدای تنهایی
سلام آقا سید نخسته
خیلی جالب و بامزه بودن دستت درد نکنه که لبخندی برای این لبای خسته تو این گرفتاریها ایجاد میکنی ...
راجب به آفتابه و آب داغ تو دزفول تو گرمای تابستون واسه خوزستانیها تجربه پذیره
پاسخ:
پاسخ: سلام ممنون از لطف شما.
۱۰ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۱۶ فاطمه خلف سیدی
سلا م دایی جا ن حکایت قشنگی بود خا طره ی شخصی تون هم خیلی با حال بود دوست داشتم را ستی از خا طرا ت دورا ن تحصیلتون هم نقل کنید ممنون
پاسخ:
پاسخ: سلام عزیزم ممنون . اونم چشم اگه پیش اومد مینویسم .
سلام
سال 67 دوره آموزشی بخردیان بودم بخشی از آموزش تاکتیک باید در گرمای وحشتناک اونجا سینه خیز می رفتیم تصور بکنید عرق شدید و خاک منطقه باهم قاطی بشن چه می شد! خلاصه یواشکی دور از چشم مربی بلند شدم و چهاردست و پا جلو رفتم؛ چشمتان روز بد نبیند مربی یک تیر ژ 3 بغل گوشم زد آنگونه که سرم را ناخودآگاه بالا آورده و خشاب بخشی از دندان جلویم را شکست و...
پاسخ:
پاسخ: سلام حاج مسعود پس یادگارش براتون مونده!!!
۱۰ اسفند ۹۲ ، ۰۸:۰۸ یار شیرین سخن
سلام
این داستان برایم جالب و خواندنی بود
تکراری بود؟؟؟؟؟؟؟من که تا بحال این پستتان را ندیده ام
کاش واقعا مرا می خواباند چون فردا نوبت صبحم و اصلا خوابم نمی آید
پاسخ:
پاسخ: سلام
بصورت ناقص فکر کنم سال 90 نوشته بودم الان کامل تر است .
۱۰ اسفند ۹۲ ، ۰۶:۲۴ امیرابراهیمیان
سلام سید جان.یادم آوردی یک خاطره ناگفته از آفتابه را تعریف نکرده ام.در اولین فرصت انشاالله می نگارم.
پاسخ:
پاسخ: سلام حج امیر به نگار برار به نگار ....
۱۰ اسفند ۹۲ ، ۰۴:۴۴ محمد مجیدی راد
سلام
جالب بود آقا سید
تکراری هم باشه طالبیم
پاسخ:
پاسخ: سلام مهندس ممنون از لطف شما
- این آفتابه باید کنار یک سلبچه (اگر درست نوشته باشم) باشد. اما آن آفتابه های جبهه پلاستیکی و معمولا قرمز بود. به این میمنت یک خاطره آفتابه ای بنویسم:
- مرحوم سید حسین رجبی طبع شوخی داشت. جنگل امغر مقر داشتیم و منتظر عملیات فجر مقدماتی. پارچ آب تمام شد و دور سفره ناهار هر کی سراغ آب می گرفت، سید حسین می رفت بیرون و سریع با یک لیوان پلاستیکی قرمز دسته دار آب که مد روز جبهه بود بر می گشت. یکی گفت سید چرا شما زحمت می کشید؟ سید گفت ایرادی ندارد. نوش جان. آفتابه هنوز هم آب دارد! همه زدند زیر خنده. سید حسین در همان عملیات آسمانی شد. روحش شاد.
- اما از گرمای جنوب: فاو از سه طرف با آب اروند، خلیج فارس و خور عبداله محصور شده بود و به همین دلیل می گفتند شبه جزیره فاو. تک های سنگین دشمن پس از فتح فاو پدیده ای درست کرد به اسم "جنگ آب". ما آب پمپاژ می کردیم بین دوخط تا مانع فشار و تک عراق بشوی، عراق هم آب را با پمپ های قوی تخلیه می کرد! نهایتا عراق تسلیم وضعیت شد اما آب ها که از آسیاب افتاد و تابستان فرارسید، از چهار طرف آب بخار می شد و نزدیک ظهر نفس کشیدن در رطوبت بالای 90% را سخت می کرد بگونه ای که آدم کلافه می شد. یک گردان از کمیته تهران آمده بود و طبعا به این شرایط عادت نداشت. از حدود ساعت 11 برخی از نیروها می رفتند داخل کانال آب پشت خاکریز خودی. برخی اوقات تا چانه افراد داخل آب بود (چیزی مثل ...) !
ای چند کلمه را نوشتم تا نسل امروز بدانند میراث امنیت و عزت امروز چگونه بدستشان رسیده است. باشد تا امانتداران خوبی باشند.

پاسخ:
پاسخ: سلام برار
ممنون از خاطراتتان روح همه شهدا شاد ان شاالله

سلام
ما با مطالب شما از خواب بیدار می شیم حتی اگر تکراری باشن.
مثل همیشه جالب بود.

پاسخ:
پاسخ:
سلام ممنون
۰۹ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۵۳ رهسپارقدیمی
سلام حاج آقا
قصه آفتابه حدیث نا مکرر است از این حیث خیالت راحت !
در جبهه شنیدن سوت خمپاره از انفجار و ترکش های آن سخت تر بود . روزی آفتابه را پر کرده بودم برای قضای حاجت همین که راه افتادم صدای سوت خمپاره آمد بی اختیار کمی دولا شدم خبری که نشد به راهم ادامه دادم چند قدم بعدی و تکرار صدا گفتم یعنی چه ؟ سوتش می آید ولی خبری از انفجار نیست ؟ یک لحظه متوجه شده که لوله آفتابه بطرف جلوست و باد در آن می پیچد و صدای سوت خمپاره می دهد آفتابه را چپکی گرفتم و دیگر خبری از سوت خمپاره نشد .
حالا قصه نفت در آفتابه کردن ها بماند برای بقیه دوستان !


پاسخ:
پاسخ:
سلام حج مصطفی ممنون از حضورتان