سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۹ آبان ۹۲ ، ۰۸:۵۷ Unknown

آخرین نظرات

پیوندها

بالا نوشت :

این پست بهانه ایی است برای گرامی داشت یاد و خاطره دبیر دوست داشتنیم مرحوم حسن واثقی که خبر فوتش را تازه شنیده ام . به ارواح طیبه همه معلمان سفر کرده که با یاد دادن هر کلمه ما را غلام خود ساختند درود می فرستیم . 

شاید نوستالژیک ترین تصویر در دوران نو جوانی من همین تصویر باشد :

 

سقل

وانت سه چرخ یا همان سُقُل !!!!

باورتان می شود که این وانت روزی مرا تا مرز مرگ پیش برد ؟

بله سال 1353 در جمعه ایی که شنبه آن امتحان زبان ثلث اول داشتیم. سوم راهنمایی در مدرسه راهنمایی کورش کبیر دبیر زبان ما مرحوم حسن واثقی بود . آن روز جمعه برای خواندن درس همراه شهید سید منصور قاطمه باف به خانه شهید مصطفی فراوش رفتیم . پیش از ظهر بود . هنوز کتاب زبان را باز نکرده بودیم که صدایم کردند به کوچه که آمدم مرحومه مادرم را دیدم به محض دیدنم گفت : ماشین بوتان گاز از خیابان ما رد شد و برای تعویض کپسول به او نرسیدیم . مادرم از من خواست تا با دو چرخه به دنبال ماشین بروم و از او بخواهم برگردد . ماشین بوتان گاز معمولا یواش میرفت تا اگر کسی کپسول خالی در منزل داشته باشد به او برسد اما این بار در یک چشم بهم زدن همه تقاطع ها را رد کرد و وارد خیابان آفرینش شد من هم به سرعت رکاب میزدم وارد خیابان آفرینش شدنم همان و تیره و تار شدن دنیا مقابل چشمانم همان . ابتدا احساس میکردم در تونلی تاریک با سرعت باد روی زمین مرا میکِشند به انتهای تونل تاریک که رسیدم دیگر چیزی نفهمیدم . چشمهایم را که باز کردم خودم را باند پیچی شده در اورژانس بیمارستان افشار دیدم . صدای راننده سُقل را می شنیدم که خطاب به مرحوم پدرم میگفت : آغا به جدت کُشتُمش بید !!!! (ظاهرا" خودم و دوچرخه به جایی از سُقُل گیر میکنیم و حدود 50 متر ما را روی زمین میگشد و با سروصدای مردم متوجه میشود که چه اتفاقی افتاده است .) تمام کسانی که حال و روزم را می دیدند باور نمیکردند یک سُقُل مرا به این روز انداخته است جمله مشترکشان این بود : عَزِ گراش اایان سُقُلِ بیده َ یا تریلیهِ ؟؟؟

سه هفته گذشت تا ورم صورتم کمتر شد و توانستم با چشمهایم جایی را ببینم و به مدرسه بروم . مرحوم حسن واثقی دبیر زبانمان که منزلشان نزدیک ما بود و به عیادتم هم آمده بود در حال تنظیم کردن لیست نمرات ثلث اول زبان بود گفت فرصتی نیست باید سریعا" نمرات را رد کنم لذا چند سوال شفاهی از من پرسید و نمره 10 را برایم در لیست گذاشت یکی از همکلاسی ها که نمره بد گرفته بود از ته کلاس بلند شد و گفت : آغا اجازه مو اعتراض دارُم !!! اَچه اِیهَ 10 دُهی اَیان که سُقُلی زَشهَ؟ اَر ایطوره َمَم ثُلثِ دِگهَ خُومَه بِبُهُم نُها تریلی لابد 20 دیهییوم ؟؟؟؟ جوابش نگاه معنی دار دبیر و انفجار خنده کلاس بود .

 

ترجمه ها:آغا اجازه مو اعتراض دارُم !!! اَچه اِیهَ 10 دُهی اَیان که سُقُلی زَشهَ؟ اَر ایطوره َمَم ثُلثِ دِگهَ خُومَه بِبُهُم نُها تریلی لابد 20 دیهییوم ؟؟؟؟ ( آقا اجازه من اعتراض دارم !!!! چرا به او نمره 10 دادیدچون که با سه چرخ تصادف کرده ؟اگر این چنیین است من هم در نوبت آینده خودم را جلو یک تریلی پرت میکنم لابد به من نمره 20 می دهید .

 

۹۳/۰۸/۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
سید سرزمین خاطره ها

نظرات  (۹)

۰۲ آذر ۹۳ ، ۱۰:۰۴ علیرضا رشنو
سلام
سید جان بسیار خواندنی بود، انشاالله هیچگاه دچار مشکل نشوید
پاسخ:
سلام مهندس 
ممنون از لطف شما
۱۷ آبان ۹۳ ، ۱۰:۲۴ مهران موزون
سلام گ گ
وقتی پُست سُقل را نوشتم دربدر دنبال یک عکس خوشگل و درست حسابی از سقل بودم که علی موجودی نازنین این عکس را پیدا کرد و به دیسون هدیه داد.
عجب خاطره تلخی از سقل برایت رقم خورده.
ضمنا : خیلی دلم میخواهد معنای شغل «قاتمه بافی» را بدانم.
قاتمه چه بوده است سید جان؟
پاسخ:

       سلام مهندس

از جناب مهندس موجودی عذرخواهی و تشکر میکنم چون یادم بود کسی به شما هدیه داده اما یادم نبود فکر کردم حج امیر یا حج مصطفی بوده که از این بابت از ایشان عذر خواهی میکنم 

در خصوص قاطمه که در گویش دزفولی قَطمَهَ خوانده می شود بندی بوده که سابق برای تنبان بافته میشد البته در روزگاری که کش و لاستیک وجود نداشت . این بند ها را قَطمَهَ (به سکون ط ) می گفتند . و از محصولات شغل لنگ بافان و جولهران بود .

سلام سید جان
هنی سقل زَنَت بَزه یانه که شاسی بُلنده زَنَت که راننده ش زونه بُوَه . . .
یا نه ؟
پاسخ:
سلام مهندس 
حرف حساب همیانه که فرمویی برام!!!!!!!
روزگار سقل ها ، ماشین و راننده خیلی قرب و قیمت داشتند. کافی بود یکی راننده پیکاب باشد تا هر جا که می رود کلی از او پذیرایی کنند و ... . اوائل دهه پنجاه سن زیادی نداشتم. بیکار دم منزل نشسته بودم که یکی از همین سقل های مورد علاقه شما از جلو منزل رد شد. هسته خرمایی دستم بود پرت کردم طرف سقل که ناخواسته به شیشه جلو اصابت کرد. چشم شما روز بد نبیند. تا چند روز راننده سقل صبح و عصر می آمد در منزل و معرکه می گرفت که اگر شیشته شکسته بود چشم من کور می شد. اگر فلان شده بود ماشین واژگون می شد و .... . خلاصه با بدبختی از راننده این سقل خلاص شدیم.
پاسخ:
سلام حاج رضا !!!!!
خاطره جالبی نقل کردید ممنون از حضورتان
۱۲ آبان ۹۳ ، ۲۳:۲۳ محمدحسین درچین
سلام
ارسالی تان زینت وبلاگ(چمدان آبی)شد ممنون
پاسخ:

سلام حاج محمد حسین

ممنون از لططفتان

سلام علیکم
ایام سوگواری سالار شهیدان تسلیت باد!
یادش بخیر قبلا امتحانا در سه نوبت برگزار می شد اما الان همه چی تغییر کرده.
خداوند شهدای عزیز را با آقا امام حسین محشور کند.
پاسخ:
علیکم السلام و رحمه الله
ان شاالله ممنون از حضورتان
۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۳:۲۱ امیر ابراهیمیان
سلام سید بزرگوار.قربون خوتو جدت بام هم سقل.یادمه خدا رحمتش کنا مصطفی فیلسوف سازی سی سقل بس بید اوسون وندنش بید سر صفحی گرامی که سی سقل بخوند.ای سقل بل بله
پاسخ:
سلام حج امیر 
برام تا جون داریم نواهلیم سقل نابود بوه ایسون چه صفحه گرام چه وبلاگ !!!!!
۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۲:۳۲ رهسپارقدیمی
سلام حج آقا عزاداری هایتان قبول .
چند نکته :
1- چه سقل زیبایی از کجا آوردی ؟ !
2- هنوز هم می گویی کورش کبیر ! شما هم ؟
3- بزرگترین درسی که ما از زمان دانش آموزی مان داریم همین حفظ احترام معلم است که بچه های امروزی بعید است چنین باشند ...
سری به ما بزن حتما چیزی یادتان می آید .
پاسخ:

سلام حج مصطفی

برام این عکس را فکر کنم خودت یا حج امیر سال گذشته به مهندس موزون هدیه داده بودید . در مورد کورش کبیر ، عرض شود خدمت شما اولا اسم جدید مدرسه راهنمایی کوروش را نمیدانم . ثانیا برام مَر خبر ندوری ؟ اخیرا" می گویند کوروش همان ذوالقرنین قرآن کریم است . گردن هُنون که بگوُوِن مو خبر نداروم !!!!

خدا رحمت آقای واثقی را. ایشان دوست صمیمی و همکار مرحوم پدرم بودند من هم متاسفانه دیر مطلع شدم و نتوانستم در مراسم خاکسپاری شان شرکت کنم . ایشان دوران بازنشستگی را در کتابفروشی کوچکی در خیابان روستا سپری می کردند و کتابفروشی کوچکشان پاتوق کتابخوانها و علاقه مندان به کتاب بود. مرحوم پدرم گاهی داستانی مشابه این حکایت شما برایمان تعریف می کرد: روزی رندی به قهوه خانه ای رفت و سفارش چایی داد و قهوه چی استکان چای را جلویش گذاشت . مرد دید که استکان چای پر نیست و نیمه است اعتراض کرد که چرا استکان را نیمه پر آوردی؟ قهوه چی فوری گفت قربان رسم ما این است که برای آدمهای خیلی محترم اینگونه چای می ریزیم . مرد رند در پاسخ گفت : مردک پس اگر پادشاه می آمد استکان خالی می آوردی؟!
پاسخ:
     خدا هر دوشان را رحمت کند بله ایشان در دهه هفتاد که حال مساعد تری داشت برای تهیه کتابهای نفیس برای کتابفروشیش به قم می آمد و گاهی زیارتش میکردیم .

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">