سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۹ آبان ۹۲ ، ۰۸:۵۷ Unknown

آخرین نظرات

پیوندها

من از شهادت می ترسیدم !!!

دوشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۷ ق.ظ

ترس از شهادت !!!؟

چه در جریان وقوع انقلاب اسلامی و در گیری های خیابانی و چه در جریان جنگ تحمیلی و خطرات ناشی از آن اعم از خطرات شهری یا مناطق عملیاتی علی رغم عشق رسیدن به فیض عظمای شهادت و اینکه می دانستم جایگاه رفیع شهدا چه مرتبه ایی دارد و مکررا" از لسان حضرت امام خمینی (ره) جملاتی در مورد شهدا می شنیدم که در خصوص هیچ مقامی گفته نمی شد، اما از اینکه روزی برسد که به شهادت برسم خوف داشتم . نمی توانید حدس بزنید که این ترس ناشی از چه بود . تصور می کنید ترس از مرگ بود؟ نه . ترس از تیر و ترکش بود؟ نه . ترس از تکه تکه شدن بود؟ نه . ترس از جهان آخرت بود ؟ نه . پس چه وحشتی بود که در دلم افتاده بود و شبانه روز لرزه بر اندامم می انداخت و فکرش هم دیوانه ام میکرد ؟ حدس زدن در باره اش کمی مشکل است . فکر اینکه شهید شوم و مرده شور مرا بدون لباس ببیند!!! به همین سادگی . جوانی بود و شرم حیای مخصوص به خودش . خنده دار است ؟ حتما" خنده دار است اما همین بود ودیگر هیچ . این تصورات حلاوت شیرینی شهادت را که از عسل شیرین تر بود در کام من تلخ کرده بود .

۹۲/۰۷/۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰
سید سرزمین خاطره ها

نظرات  (۹)

با سلام
فکر می کنم بدون هیچ دلیلی شهادت خواسته عمیق شهدا بوده و اکثر افرادی که شهید نشده اند به یک دلیلی نخواسته اند شهید شوند یکیشون حضرتعالی!!
دوستی می گفت قبل از مقدماتی با تسبیح برای بچه تفال می زدم : شهید،اسیر،زخمی برای اکثربچه ها اسارت آمد...

پاسخ:
سلام
این هم یه حرفیه !!!!!!!!!
۲۰ مهر ۹۲ ، ۱۸:۴۲ محمد مجیدی راد
سلام آقا سید
دعا می کریدید مفقود الاثر شوید !
البته حکمت خدا بوده تا برای نسل ما ستارگانی همنفس شهدا باقی بمانند
و این جای شکرش باقیست
موید باشید
پاسخ:
پاسخ: سلام مهندس
این هم یه فکره ....................
۲۰ مهر ۹۲ ، ۰۴:۲۸ مهران موزون
سلام سید
اولا فکر نمیکنم مردشور نابینا ممانعت شُفتِ شور داشته باشد. فلذا می توانستی وصیت کنی که شخصی نابینا شستشویت دهد و یا اینکه ملاعبدالرضا دستمالی به چشمش ببندد و ولاولی ات کند.
(با عرض معذرت)
اما بعد..
هزار ساله باشی گ گ
پاسخ:
پاسخ: سلام یَ یَ
خدا رحمت کند ملاعبدارضا را مرده شوری را تنها کم داشت !!!!.
فکر مرده شور نابینا را نکرده بودم !!!!!!!!!!!
الهییییییی بمیرم چی کشیدی!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
پاسخ: خدا نکنه عزیزم...................
سلام
راستشو بخواید از خوندن دلیلتون تعجب کردم و نتونستم حستون رو درک کنم می دونید چرا؟ اول به خاطر اینکه همه ما باید طعم مرگ رو بچشیم به قول شهید سید مجتبی «اگر بناست بمیرم و مرگم فرا رسیده پس مرگم را در راه خودت قرار ده»
دوم به خاطر اینکه حیا در راستای ایمانه و شهادت هم همینطور چطوری یکی مانع از دیگری می شه؟؟
عذر می خوام که درباره احساسات پاکتون با عقل ناقصم قضاوت کردم.
پاسخ:
پاسخ: سلام عزیزم
اون حس رو الان تایید نمیکنم . حس بچه گانه س دیگه کاریش هم نمیشه کرد
۱۹ مهر ۹۲ ، ۰۸:۱۴ یار شیرین سخن
سلام و درود
هم شنیدم و هم در کتاب استاد مطهری خواندم که شهید نیازی به غسل ندارد شما این رو میدونستید ؟ با این فکر خیلی راحت می تونستید از شر مزاحمت های شیطان در امان باشید چون شیطان دوست دارد در دل مومنین خدا لرز بیفکند این رو هم شنیدم که جایگاه اونایی که عشق به شهادت دارن با جایگاه اونایی که عشق به شهادت ندارن خیلی فاصله هست انشاالله در این دنیا و آن دنیا بهترین ها قسمتتان شود
پاسخ:
پاسخ: سلام عزیزم شما هم حرف سید مجتبی را می زنید ؟ شیطانی بکار نبوده !!!
یک حیای بچه گانه جوانی همین
۱۸ مهر ۹۲ ، ۲۱:۲۱ یاسر قربانی
سلام
ما که در برابر بچه های جنگ هیچی به حساب نمیایم ولی واسه اینکه خودمو بچسبونم به این قافله باید بگم.توو دوران خدمتم در زاهدان و میرجاوه و خاش بودم و بارها جونم به خطر افتاد ولی یه حس عجیب و غریبی داشتم، میترسیدم گیر قاچاقچی ها بیفتم ، نه به خاطر جونم ، اینکه اسیر یه عده آدم بی رحم بشم و چه سرنوشتی در انتظارم بود تا لحظه ی مرگ خیلی برام عذاب آور بود.خصوصا اینکه اختلافات فرقه ای سنی و شیعه قضیه رو سخت تر می کرد.توو قرار گاه نگهبانی عکس های سربازهای کشته شده به دست گروهک های قاچاق و ترور رو دیده بودم و تصور اینکه اون جوری باهام رفتار بشه خیلی آزار دهنده بود.
ببخشید اگه ناراحتتون کردم
یـــــــــــ زهر ـــــــــــاعلی(ع)
پاسخ:
پاسخ: سلام یاسر جان اونجا هم کمتر از جبهه نیست . راستی خبر نداشم که خدمت مقدس سربازی رو سیستان بوده اید . قبول باشد
۱۸ مهر ۹۲ ، ۲۰:۱۲ سید مجتبی
سلام
گاهی شیطان انسان رو به یه نحوی از عاقبت به خیری باز می دارد.
ان شاءالله عاقبت خود و خانوادتان بخیر.
ضمنا 24 ساعت دیگه منتظر دردناک ترین پست دزفول قهرمان با نام (درد یک جامه شیعه) باشید.
پاسخ:
پاسخ: سلام منتظریم
۱۸ مهر ۹۲ ، ۱۸:۲۷ رهسپارقدیمی
سلام آقا
روزی پسرم پرسید بابا شما در جنگ نترسیدید ؟ !
کمی فکر کردم گفتم نمی دانم ! اگر ترسیده بودم چرا می رفتم ! ...
گفتم همین قدر به شما بگویم وقتی دشمن بر سرمان آتش می ریخت نا خود آگاه دلم از جا کنده می شد بطوری که شب عملیات خیبر من دل درد شدیدی گرفتم اما نمی دانم علتش چه بود !
هنوز هم نمی دانم آن زمان می ترسیدم یا نه !
پاسخ:
پاسخ: سلام حج مصطفی .واقعیت های جنگ گاهی باورش برای نسل جدید سخت است.