سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

دزفول ! برای آنانی که با زلال رودش سیراب شده اند و پرورش یافته اند در هر نقطه از کره خاکی که سکنی گزیده اند سرزمین خاطره هاست

سرزمین خاطره ها

عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پا تر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

  • ۲۹ آبان ۹۲ ، ۰۸:۵۷ Unknown

آخرین نظرات

پیوندها

چهارشنبه سیاه دزفول

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۳۴ ب.ظ

چهارشنبه سیاه دزفول

 دزفول چهار شنیبه سیاه dezfool 4 siah

تقدیم به روح مطهر شهیدان انقلاب دزفول خصوصا"شهیدان عبدالرحمان توفیق و عزیز کوچک زاده  روز سه شنبه ۲۶ دی ماه ۱۳۵۷محمد رضا پهلوی از ایران فرار کرد. مردم دزفول مانند سایر شهرها به خیابانها ریختند و با جشن و پایکوبی مجسمه شاه را پایین کشیدند. بین هم شیرینی تقسیم میکردند و اتومبیل ها بوق زنان خوشحالی خود را ابراز میکردند. مردم بطرف ارتشی ها و تانکهای مستقر در چهاراه ها خصوصا چهار راه شریعتی رفته و با اهدای گل و شیرینی و پرتقال درجه یک دزفولی ارتشیان را در آغوش گرفته و شعار میدادند:ارتش برادر ماست خمینی رهبر ماست . روز بعد یعنی چهارشنبه ۲۷/دی ۵۷نیروهای ارتش از تیپ ۲ زرهی این شیرینی را به کام مردم تلخ کردند. آنها با حمله به شهر تانکها را حتی به خیابانهای فرعی هم آوردند تیر بارهای کالیبر ۵۰ مرتب مردم و ماشنیها و خانه ها را به رگبار می بستند هرکه و هر چیز را میدیدند به رگبار می بستند. در این روز تعداد زیادی از مردم شهید و مجروح شدند شهیدان عبد الرحمن توفیق و عزیز کوچک زاده از شهدای این روز هستند . همان شب یا شب بعد خانواده  های خود را با وضع اسفبار حجاب به داخل شهر آوردند و ضمن دادن شعارهای موافق با شاه به پشتوانه  اسلحه شوهرانشان به غارت مغازه ها پرداختند یکی از مغازه ها که به طور کامل غارت شد مغازه لباس  فروشی آقای دبیری در چهار راه سی متری بود . آنها در جواب مردم شعار میدادند : ارتش برادر نمیشه با پرتقال خر نمیشه !! چند روز بعد با آرامش نسبی شهر شهدای فاجعه تشیع شدند . واقعه ایی که در خاطرمن نقش بسته این است که ما در منزل روی کف اتاقها خوابیده بودیم زیرا پنجره های رو به خیابان را هم با کالیبر ۵۰ مورد هدف قرار میدادند . با رفتن تانکها به خیابان که آمدم یکی از برادران عشایر لر را دیدم که جلو حمام امید در خیابان کارون دست نیمه قطع شده اش را محکم گرفته بود و مرتب میگفت : افشار افشار... منظورش بیمارستان افشار بود.

۹۲/۱۱/۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰
سید سرزمین خاطره ها

نظرات  (۱۰)

۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۳ امیرابراهیمیان
سلام سید جان.مر عکسا ته کشیدنه.قربون جدت بام یه عکسی ون بینیم کی چه بگوه
پاسخ:
پاسخ: سلام حج امیر برام آپلودم جواب نمدهه . ندونم چه مرگشهَ . دُرسش کُنم چشم
۲۳ بهمن ۹۲ ، ۰۷:۲۱ یار شیرین سخن
سلام دایی جان بدو بیا نظر بده منتظرتونم
پاسخ:
پاسخ: سلام چشم عزیزم
تانکهای چیفتن بعد از انقلاب توبه کردن و برای جبران گناهشون جلوی صدام سینه سپر کردن.
خدا توبه این غولهای آهنی رو قبول کنه

پاسخ:
پاسخ:
این هم یه حرفیه
۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۲ مهران موزون
سلام
یاد آنروزها دلتنگم میکند سید
دیسون بروز است : «مکان این تصاویر کجاست؟»
پاسخ:
پاسخ: سلام مهندس آومدم نظر هم نوشتم
سلام
خاطره جالب و البته غم انگیزی بود
ضمنا زیرآب ... رو هم زدم ولی فک نکنم بخاری ازشون بلند شه.
پاسخ:
پاسخ: سلام عزیزم
چرا بخارشون خوبه
۱۷ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۰۴ صدای تنهایی
سلام آقا سید گل ممنون که سر زدین ...
اون پست رو بیاد استاد شجریان زدم چون شاگردش وحید تاج امشب و پس فردا شب برنامه داره ... احتمالا با دوستان بریم ....
خوبه که شما در اون زمان بودین و دیدین ماکه هنوز بدنیا نیومده بودیم ...
مامانم بعضی مواقع میگه ازون جریانات ...
ای کاش بودیم شهید میشدیم و میرفتیم ازین دنیا حیف ...
پاسخ:
پاسخ: سلام ممنون از حضورتان
سلام دایی .جالبه خودتون هم رو حرف خودتون نمی مونید مگه طبق اون اساس نامه ی وبی خودتون متذکر نشدین که بدون دعوت بریم به وب های دوستان و حتما هم نظر بذاریم ؟؟؟؟حالا هی شما چراغ خاموش بیا و چراغ خاموش برو خوب لااقل این همه راه و میاین یه نظری هم بنویسین!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و اما بعد....
اتفاقا امروز مادر داشتن از اون روزی که تانک ارتش پهلوی دنبالتون کرده البته از مرحوم بی بی هم قبلا چندبارشنیده بودم !!چقدصحت داره درباره اش بنویسین
پاسخ:
پاسخ: سلام دلبندم میام نظر نمیذارم چون آپ نیستید عزیزم برا یه پست چند تا نظر میذارن ؟
بله اون صحت داره اگه شد یه پست میزنم حیف لو بره !!!!!!!!!!!!!
مجبورشدم به هر کسى رو بزنم

در محضرهرغریبه زانو بزنم

تحقیرشدم چون که فراموشم شد

یک سر به شما ضامن آهو بزنم....
۱۶ بهمن ۹۲ ، ۰۶:۴۱ یار شیرین سخن
آخیییییی ! دلم سوخت آخه چقدر خشونت و خونریزی ؟؟ چه گل هایی که پرپر نشدند؟!! راستی تو اون شرایط چرا شوادون نرفتید یعنی اینقد یهویی شد که فرصت نکردین خوب از خودتون دفاع کنین؟
پاسخ:
پاسخ: سلام
سلام علیکم
این خاطرات را بارها از پدرم شنیده ام اما شنیدن دوباره آن خالی از لطف نیست.
چه خون ها که پای درخت انقلاب ریخته نشد!
خدا یاریمان کند که پاسدار این خون ها باشیم. ان شاء الله
پاسخ:
پاسخ: علیکم السلام و رحمه الله ان شاء الله